نمی دانم، هیچ چیز را نمی دانم.

فصل ها می آیند و می گذرند و تو هیچ کاری نمی توانی بکنی، تابستان جای خود را به پاییز می دهد و پاییز به زمستان و زمستان به بهار، زمین سبز می شود، زرد می شود و  سفید می شود و تو تنها می توانی آنها را تماشا کنی ایکاش می توانستی.

ایکاش می توانستی جلوی خرد شدن دانه برگی را بگیری که با امید های بسیار در بهار شگفته است و در پاییز سرنوشت، آن سرنوشت ستم کار و ظالم آن را بر زمین سرد می اندازد تا زیر پای انسان ها خرد شود، شکسته شود و تو تنها می توانی نظارگر آن باشی، چقدر سخت است بگویی همه چیز درست می شود وقتی می دانی حتی تکه ای از پازل زندگی را هم حل نکرده ای.

خشنودی از آنکه دیگر زمستان از جلویت گذشته است اما نمی دانی سرمایی که در زمستان نهفته است آنقدر طولانی است که از بزرگراه تو نخواهد گذشت؟

سرما بد است؟ یا خوب؟ نمیدانم، هیچ چیز را نمیدانم، اما این تنها زمستان است که در خانه ی دل تو لانه کرده است، ایکاش میتوانستی زمستان را از خانه ات بیرون کنی و بهار را در آن جای دهی، ایکاش می توانستی ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر