توهم ...

انگلیسی در بسیار از موارد دست دارد.

حتی وقتی صبح اول صبح بلند می شوید و چایی یافت نمیکنید، مطمئنا انگلیس این پیر خفته یه جای کار دست داشته.
امریکا که جای خود دارد.

حرمت ///

خواستم بگم حرمت نگه دارید. ارتش مقدسه، نکشید پائین حرمتش رو برای خنک کردن دلتون یه زمانی یه دورانی یه وقتی یه آدمایی تو این ارتش بودن که اگر نبودن معلوم نبود شماهایی که دارید مینالید در نبودنشون چه خاکی میریختید تو سرتون.

گربه و موشه ...

من فکر میکنم یه مناقصه چیزی باید بزارن بین موش ها و گربه های شهر.
و بعدش هم موش هارو برنده مناقصه اعلام کنند.
از فردا ببینیم چندتا موش شب گربه پلو دارند مثلا.
حداقل آمار یکی از اینا کم بشه.

ده ...

دو مکالمه کشف شده از 10 سال آینده :

اولی : حسابی ریدیا
دومی : نه بابا اختیار داری شما بیشتر میرینی
اولی : این حرفا چیه شما لطف داری. ریدن از خودتونه

...

صدا ...

یه قدم، دو قدم، سه قدم ///
یک صدا، دو صدا، ث صدا ...

یه شکارچی، اسیر شکارش که شود، دنیایش تمام می شود ///

سرما ...

این سرماخوردگی های جدید، سر تا پا کرمن ها ///

این چه مدلشه آخه؟ سرما خوردم، همش حس میکنم خستم، همش هم باید برم دستشویی.
خیلی ستمه یعنی !!!!

زندگانی ...

روز ها از تهران مینالند. چس ناله می کنند.
از آب مینالند، از نان، از شام، از هر کفتی

و بعد در سوالات می گویند هیچ جا تهران نمی شود ///

میسازیم با چنین مردمی هر روز و هر شب.

یهو ...

همه چیز یهو شروع میشه. از یه سلام و اینا.
یهو میبینی فاصله گرفتین.
یهو میبینی با هم نیستین.
یهو میبینی دستش تو دست یکی دیگس.
یهو میبینی دیگه اون مال تو نیست.

همه اینا یهو آغاز میشه. یهو هم تموم میشه اما باهاشون تموم میشی.

مِمِنتو ...

مِمِنتوی بنده :

من : سلام چه طوری؟
دوستم : خوبم ممنون.
من : آقا یه کاری باهات داشتم.
دوستم : چه کاری؟
من : هاون؟ منظورت از کار چیه؟ متوجه نشدم؟
دوستم : تو گفتی باهام کار داری
من : هاون؟ آهان، یادم رفت بیخیال ...

ثانیه ها خیلی مهمن ها ...

...

آدما که نباید همه حرفاشون رو بزنند. یه نگاه به نوع تایپشون هم بندازی میتونی بفهمی همه حرفاشونو ...

اطمینان ...

تو فیس بوک یک سوال بود با دیدن کاندوم احساس امنیت میکنید؟

اکثر دختران ( البته بعد دیدن کاندوم خانوم حساب میشن ) جوان زده بودن بلی.
تو این میان یه آقایی هم زده بود بلی.

همم ...

شب های جمعه ...

پنج شنبه ها برای افراد مجرد به طور کل تخمیه ...
اکثرا یا در تختخوابن یا بیرون سر قرار.

مجرد ها باید بشینند اینجا تو این بلاگ دری وری بگن.

قدیما ...

یک فامیل هم داریم خیلی خاطره است این مرد.

هر وقت میخواد آدرس بده کل تهران رو به شکل قدیم اینا آدرس میده.
با پدر جان هم میشینند آدرس رو بررسی می کنند اون وقت. میدون تخت جمشید و...

جالب ترش هم اینه بر میگردن به من میگن اسم این خیابونه قدیما چی بود؟

زبون نفهم ...

خواهرم خطاب به خواهرزاده 10 ماهه ام هنگام عوض کردن لباس :

دِ بچه دست راستت رو بگیر بالا، چرا نمیفهمی تو؟ میخوای اذیت کنی؟

هوایی ...

اینایی که با دیدن یه دختر همچین هوایی میشند، دوست و آشنا، پدر و مادر و برادر و کلا همه چیز رو میزارن زیرشون و میرن ...

اینا توجه فرمایند هر پروازی یه سقوط هم داره ها.
لطفا درخواست چتر نفرمایند.

از مذهبی به راهسازی ...

یه دوستی هم داشتیم بحث هاش به خصوص مذهبی سوژه بود.

میگفت آدم برای اینکه آمرزیده بشه باید به سمت امام رضا بره، بره به سمت قم، جمکران، کرج، مشهد  بره به این سمت ها.

بحث از مذهبی رفت تو بخش ترافیک و راهبری

پایان راه ...

قطاری ام با صد ها خاطره که در پایان راه به جرم اشتباه دیگری دنیایم تباه می شود ...

دیگران ...

دهن ها را باید بست.
جور دیگر باید رید تو روح بعضیا ...

زمین ...

یک وقت ها زمین که میخوری، انگار تازه متولد شدی.
وقتی کسی نیست بلندت کنه، پات که زخمی شده دستت رو میزاری رو همون پایه.
بلند میشی، یه حس خوبی داره.
یه جور دوباره متولد شدنه.

چرخ و فلک ...

کیبوردم نچرخید خواستم بگم بگیرم گفتم به کیرم ...
خیلی بد شدا، خیلی ...
کیبورد هم یه وقت ها نمیچرخه خب.

تنهایی ...

تنهایی میدونی یعنی چی؟
یعنی گوشیت زنگ بخوره ولی اینقدر آهنگش برات غریبه باشه که ندونی برای تویه ...

رعد ...

یه مدت جدی فکر میکردم تو دوران حضرت یوسف اون 7 سال خشک سالی قاعدتا رعد و برق هم صورت نمیگرفته دیگه، اینا پس چه طوری بچه دار می شدند؟

در اون دوران خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود.

پشه ها ...

یک روزی میرسه انتقامم رو از این پشه ها میگیرم.
یکیشون رو گیر میارم وقتی خوابیده میرم بالاسرش خرناس میکشم، بعد دستش رو تکون میده میگه برو گمشو.
اون وقت میگم آهان یادته اون شبای کنکور و امتحان من هی میگفتم جان مادرت بزار بخوابم؟
الان روز انتقامه.

صندلی خالی ...

دنیا میبینه ؟ آدمهایی مثل Dennis Ritchie رو دنیا دوباره به خودش نمیبینه، قطعا نمیبینه.
اینا میرند و کسی نمیاد جاشون یه صندلی اون وسطا هست خالی.
حالا Ritchie  هم رفت و ما موندیم دست خالی ...

بعله ...

دوستم خطاب به من : هنوزم همون شیطنت های جوونیت رو داریا ...

من متولد 71، دوران جوانیم کی بوده یعنی؟

پیریز برق

نمیدونم چی هست بین پیریز برق و این بچه های تازه به راه افتاده ।
نمیدونم شاید نافشونو با پیریز برق بریدن یا اینکه بلاخره تو نسلشون به ادیسون برسیم ،
ولی هرچی هست این پیریزه چی داره که این بچه مچه ها گیرن سر اینکه انگشتشونو بکنن توش ।

مدرن وار فار 3 ...

خرکی وار فار سه آمده است بیا تا برویم،

بالشت و متکا مهیاست بیا تا برویم ...

سیاه و سفید ...

برای عشقت باید خاکستری باشی.

اگر سفید باشی شک می کنه که شاید مقصودی داری و دل زده میشه.
و اگر سیاه باشی ازت متنفر میشه.

گاهی وقت ها باید دلش رو بشکونی، گریش بندازی، یه وقت هایی هم باید بشی براش تکیه گاه، همون سر پناه، همونی که همه دنیاش بشی و همه دنیات بشه.
خلاصه باید خاکستری باشی.

یادتون نمیاد ...

اون قدیما یه گربه بود تو محله پاش رفته بود زیر ماشین، ما که اجازه نداشتیم گربه رو بیاریم تو خونه یه جعبه از این میوه فروشیه کش رفته بودم. جای گرم و نرم براش درست کردیم شب به شب میرفتیم براش یک کاسه شیر میزاشتیم میومدیم این گربه یه مدت اینجا کیف و کول زندگی میکرد.
بعد من مریض که شدم یه مدت نرفتم دیگه گربه خوب شد و رفت. این هر چند روز یه بار شبا میومد دم پنجره اتاقم میو میو میکرد چند دقیقه میرفت من که خوب شدم نفهمیدیم این گربه چش شد دیگه پیداش نشد.

این گربه از بعضی ها، انسان تر بود ...

دست روزگار ...

یه رفیق هم داشتیم این همش دنبال یک دختر باکره بود، به هر دختری میرسید میگفت شما پرده دارین؟ بعد دخترا هم سر همین ماجرا میزدن تو سرش میزاشتن میرفتن.

خلاصه آخر کار دست روزگار امان نداد و یه دختر گیرش اومد که باکره نبود.

ببینید روزگار چقدر عنه.

انیشتین ...

پارسال که یک درس افتادم و یک مدت با مدرسه درگیر شدم. مدیر مدرسه بهم برگشت گفت هی تو خجالت نمیکشی ؟ درس نمیخونی؟ گفتم مگه چیه؟ برگشت گفت بچه های هم سن و سالت رو نگاه کن ...
یه چپ چپ نگاش کردم گفتم انیشتین هم ...
فوری دستش رو گرفت جلو دهنم گفت بسه دیگه چهار ساله اینو داری میگی اون مال دبستان بود الان دبیرستانی. بعدش آدم شد.
یه لحظه مکث کردم بعد گفتم میدونی ؟ اون قدیما دبستان دانشگاه الان بود، میدونی؟ میفهمی یعنی؟ اون زمان از دبستان اخراج میشدی انگار از دانشگاه الان اخراج شدی.

خیلی دهن پر کن بود خیلی ساکت سرش رو انداخت پایین گفت تو آدم بشو نیستی گمشو برو ...

یادگاری ...

یه دورانی بود تفریحاتمون این بود که بزنیم بریم خونه دایی اینا.
در یک فرصت مناسب کفش های طبقه دوم رو با کفش های طبقه اول برداریم ببریم بزاریم طبقه چهارم بعد هم بریم خونمون.
بنده خداها صبح بلند میشدند می دیدن نیستن کفشاشون.
اون زمان این تفریحه خیلی بودا.
چقدر مهربون بود دایی جان.

حوری ...

یه فامیل داریم یه پسر بچه داره خیلی با نمک خیلی کیوت، بهش میگم چرا نماز میخونی؟ میگه میخوام بزرگ بشم بمیرم، برم اون دنیا حوریا زیاد باشن عشق و حالم رو بکنم ...
بچه هنوز اول دبستانه.

پارادوکس ...

یارو : هی خرس گنده، بچه بازی در نیار دیگه. بگو چته؟

من : آخر خرسم یا بچه؟

پارادوکس داشت جملش.

پشه ...

میدونی یه پشه بیاد یه دسته برگرده یعنی چی؟ میدونی یه دسته پشه بیاد یه تیپ برگرده یعنی چی؟ میدونی یه تیپ پشه بیاد یه گردان برگرده یعنی چی؟

غرور، سوسک، دمپایی ...

هی غرور من سوسک نیست که زیر پات هی له اش میکنی.
میفهمی؟

افکار ...

یه وقتایی غرق میشی در افکارت، میری به 10 هزار پا، بعد میرسی به 20 هزار پا، 30 هزار پا، 40 هزار پا، 50 هزار پارو رد میکنی دیگه جاهائی میرسی که کم کم مغزت میخواد منفجر بشه.
اینجور موقع هاست که یه رفیق میخوای بیاد دستت رو بگیره بکشتت بیرون از افکارت ...

تخمان ...

از وجنات تخم 101 حُسن است که 100 حُسن آن به تخممان.
1 حُسن آن که دنیا را دگرگون کرد کافیست.
وقتی رئیس پلیس شدم یه ستاد درست میکنم به اسم پلیس یخچال ها و فریزر.
یه تیم هم میزارم نامحسوس شعارشون این باشه :
"زود خوردن بهتر از هرگز نخوردنه."

بودن

استیو جابز که مرد فهمیدم بودن آدمائی که می تونستند بمب اتم بسازند، آی پد بسازند، برق اختراع کنند، کامپیوتر تولید کنند، بودن همچین آدمائی.
اما از شدت گشادی حالش رو نداشتن، شایدم دنیا به یه ورشون بوده ولی بودن همچین آدمایی
یکیش خودم

مستر ریست ...

من اگه جای خدا بودم تو تنظیمات آدم یه کد میزاشتم هر وقت نیاز شد برگرده به تنظیمات کارخانه.
این که نشد هر روز هجومی از خاطرات یا همون فایل های آشغال به مغز حمله ور میشن.
هیچ جورم پاک نمیشن.

آدم ...

آدم دلش تنگ میشه، دلش میگیره وقتی میبینه همچین آدمائی میمیرن.
یه جورائی میشه ...
خدایش بیامرزد.
ما امثال استیو جابز میبینیم بازم یعنی؟

ارتباط ...

دل آدم باید به هر دل آدم دیگه ای وصل بشه، باید تجربه کنه دوست داشتن رو، دوست بودن رو. اما تیک ریممبر می رو نباید بزنه.
یه وقت دله لاگین شده دست ناکَسِش نیوفته.

عادت

مشکلات از اونجا شروع میشه که تفریحات سالم از سرگرمی خارج میشه تبدیل میشه به یک سری عادت که اگر هر روز و هر ساعت انجامشون ندی یه چی تو زندگیت کاسته میشه.

آخرین ها ...

برای جلوگیری از استفاده پیش از حد به جای دو نقطه دی از دو نقطه همم استفاده نمائید.

حتی شما دوست عزیز.

پیچیده

یه رابطه که پیچیده میشه.
عی نهو یه دندون خراب میشه که باید بِکنیش بندازی دور.
وگرنه درد ناک میشه میزنه به سرت تخمات به گا میره.

روحیات درون

تو اتوبوس آروم نشسته بودم زیر لب زم زمه میکردم که امشب شب عشقه، همین امشب رو داریم. یه پیر مردی همچین شیک همچین با مرام اومد زد رو شونم برگشت گفت جوونیت رو غدرش رو بدون. یه حسی گرفتم خواستم بگم حاجی منو نیگاه نکن اینجوری من شیکستم من پیر شدم من از درون پیرم. ولی حسه زودگذر بود لبخند زدم گفتم میدونم حاجی.
تیریپ عن روشن فکری گرفته بودم در اون لحظه.

خریت

آدما خیلی عنن.

اینو صرفا جهت اطلاعتون عرض کردم.
خر آ بهترَ

پیر مرد

صدای زنگ درب آنچنان او را ترساند که چند متری از جایش پرید و به محکمی بر روی صندلی افتاد، تپش قلب هایش تند تر شده بود آخه نمی دانست چه کسی آن موقع شب می تواند درب خانه ی او را بزند آن هم خانه ای که شاید  ماهی یک بار کسی به آنجا سر میزد، سکوت آرامش بخشی برایش بود، در این فکر بود که ممکن است مزاحم بوده باشد نه شاید هم آشغالی هست همین طور که افکار از ذهنش می گذشت یک بار دیگر صدای زنگ آمد اما این بار بلند تر و طولانی تر باز هم احساس ترس میکرد و دیگه این بار مطمئن بود که مزاحم یا رهگذر نیست. با آرامی از روی صندلی بلند شد و به سمت دمپایی های کهنه اش رفت آنها را پوشید، به نظر می آمد سال هاست که آنجا هستند و دیگر به مانند خانه و صاحب شان پیر و فرسوده شده اند. در کنار پنجره به دنبال کبریت گشت و بعد چراغ نفتی را در دستش گرفت و آن را با آخرین کبریت باقیمانده روشن کرد، باز هم صدای درب می آمد و این بار فریاد زد آمدم بابا آدم، مگر عزرائیل دنبالت کرده؟  از دو اتاق تو در تو گذشت تا به درب حیاط رسید و دستش را در جیبش کرد و کلید درب را در آورد، دیگر پیر شده بود و دستهایش به لرزه افتاده بودن اینکه بدون کمک دست دیگرش به راحتی کلید را در قفل کند برایش سخت بود آهی به نشانه ی ناراحتی از روزگار کشید و چراغ نفتی را به آرامی در گوشه ای گذاشت و با دو دست مشغول باز کردن قفل شد، درب را گشود و پای در حیاط گذاشت، همه جا ساکت بود انگار هیچ موجود زنده ای در حیاط نیست درختان آرام به خواب رفته بودند و حرکتی نمیکردن و چمن ها به زیبایی به یک سمت جهبه گرفته بودند، پیر مرد از میان بوته ها گذشت و چندین درخت را پشت سر گذاشت، هوا واقعا سرد بود و او احساس سرما میکرد و در دل خود به آن غریبه بد و بیراه میگفت چرا که آن موقع شب هرکه بود چه کار واجب چه برای تفریح، باعث شده بود پیر مرد از وقت استراحت خود بزند و او اصلا این را دوست نداشت بلاخره به درب خیابان رسید و باز هم مشغول باز کردن آن شد اما این بار به راحتی با یک دست کلید را وارد قفل کرد و درب را گشود که بهترین فردی را که سال ها منتظرش بود را در مقابل چشمانش دید ...

نمی دانم، هیچ چیز را نمی دانم.

فصل ها می آیند و می گذرند و تو هیچ کاری نمی توانی بکنی، تابستان جای خود را به پاییز می دهد و پاییز به زمستان و زمستان به بهار، زمین سبز می شود، زرد می شود و  سفید می شود و تو تنها می توانی آنها را تماشا کنی ایکاش می توانستی.

ایکاش می توانستی جلوی خرد شدن دانه برگی را بگیری که با امید های بسیار در بهار شگفته است و در پاییز سرنوشت، آن سرنوشت ستم کار و ظالم آن را بر زمین سرد می اندازد تا زیر پای انسان ها خرد شود، شکسته شود و تو تنها می توانی نظارگر آن باشی، چقدر سخت است بگویی همه چیز درست می شود وقتی می دانی حتی تکه ای از پازل زندگی را هم حل نکرده ای.

خشنودی از آنکه دیگر زمستان از جلویت گذشته است اما نمی دانی سرمایی که در زمستان نهفته است آنقدر طولانی است که از بزرگراه تو نخواهد گذشت؟

سرما بد است؟ یا خوب؟ نمیدانم، هیچ چیز را نمیدانم، اما این تنها زمستان است که در خانه ی دل تو لانه کرده است، ایکاش میتوانستی زمستان را از خانه ات بیرون کنی و بهار را در آن جای دهی، ایکاش می توانستی ...

خبر نگار تا نصفه تو لجنی خودت بی خبری

حالا اگر فکر میکنی میتونی زندگی رو بلند بکنی بزنی زمین، خوب بزن ببینم! فقط تر خدا ویگور کشتی کج بر ندار که هم من میدونم هم خودت که تو اینکاره نیستی، زندگی هم از این پشم های تو خالی نیست که وایسه نگات کنه که تو بندازیش زمین، خودتم لوس نکن، کی زیر بار زندگی کمرش شکسته که تو دومیش باشی؟ هیچ اتفاق خاصی نمیوفته یک کم فشار هم میخوای بهت نیاد؟ یک کم واقعبین باش دیگه، اینقدر هم نشین این ور و اون ور خودت رو بگیر البته نا رفیق چند ساله ات هم هست میگی چیکارش کنی؟ خو ولش کن اصلا برو بزن تو دهنش ؟ خشنه؟ خب نزن تو دهنش برو بهش بگو عوضی غلط کردی برا چی دلت نمیاد؟ یادت نره باهات چیکار کرد؟ اره خب اگر یادت بره بهتر بلاخره تو یه تفاوتی نسبت به آدمای دیگه داری، نداری؟ احساس گناه میکنی؟ موافقم منم احساس میکنم! اره یادش بخیر بچه ها میگفتن دوماه پیش آدم نبودی ولی خودت و خودم میدونیم که دوماه پیش بهتر بودی یه چیزی اون تو داره وول میخوره میگه کجایی مرد دو ماه قبل؟ بیخود تقصیر این و اون ننداز جنبه ات کم بود بابا! البته اون ارو سنین هم نقش مهمی تو انحراف تو داشت، بهت گفتم صد بار به حرف این پسره که سر 18 سالگی نامزد کرده گوش نکن ولی تو برعکس به حرفای من گوش نکردی حال بیخیال کار از کار گذشته برو ماهی رو از تو آب گل آلود بگیر که هنوزم تازه است، چی؟ قلاب نداری؟ بهونه بیخود نیار دیگه خودت رو میخوای سرت کلاه بره، سر من لطفا کلاه نزار باشه؟ با دست بگیر! کثیف میشی؟ آهان خوب شد یاد آور شدی الان دیگه خیلی تمیزی؟ تا نصفه رفتی تو لجن؟ خودتم خبر نداری؟

داستان ...

هوا بسیار سرد است، مردم از سرما، یخ زده اند، دیگر آذوقه ای برایمان باقی نمانده است، صداهایشان را می شنوم که دارن به قلعه نزدیک تر می شوند، ایکاش دیوید زودتر برسد، من به او ایمان دارم اما احساس میکنم دیگر دیر شده است. چقدر بد است وقتی میدانم هیچ چیز درست نمی شود، به سربازانم بگویم همه چیز مرتب است نگران نباشید.
حیف است در چنین روز بارانی و زیبایی سرزمینم نابود شود.

چند صفحه بعد ...

اه خدای من، وارد شهر شده اند، خانه ها را ویران کردن صدای زنان، بچه ها و مردان را می شنوم، فریاد هایشان را، من چگونه پادشاهی هستم؟ که نمیتوانم از مردمانم مواظبت کنم؟ پس این نیروی کمکی کجاست؟
احساسشان میکنم آنها در قلعه هستند، آن گرگ نما ها در قلعه هستند.

...

ما در دنیای زیبایی زندگی میکنیم، مردم هر روز قبل از خروج از خانه، ماسک روزشان را به چهریشان میزنند و خارج می شوند، با آن انواع و اقسام کلاه ها را ابر سر همدیگر میگذراند و شب راضی از کار های انجام شده به خانه میروند و در کنار خانواده خود باز هم با همان ماسک هستند.
اما سال هاست که ماسک من گم شده است، نمیدونم کجا گذاشته پس هر روز مجبورم بدون ماسک از خانه خارج شوم، مردم را ببینیم در حالی که ماسکی بر روی صورت خود زده اند، صورت های بی روحشان را ببینم و نتوانم چیزی بگویم. من در بین آنها غریب هستم و اینقدر غیر عادی که احساس میکنم این من هستم که کار اشتباه انجام میدهم نه آنها شاید هم اینطور باشد در مجمع دیوانگان، عاقل نا متعارف ترین فرد است.

آنها به من می گویند تو جامعه گریز هستی آنها به من می گویند تو ضعیف هستی، آنها به من می گویند تو غیر عادی هستی در حالی که خود را در مقابل آینه لحظاتی نگاه نمی کنند، خود واقعی را نه پشت میلیون ها دروغ و خیانت، آنها به من می گویند چرا همراه جامعه نمی شوی؟ همراه جامعه ای که دروغ و خیانت در آن یک امر عادیست.

نمیدونم، آیا من اشتباه میکنم؟ من نیز باید هم رنگ چنین جامعه ای شوم؟ من هم باید بروم و یه ماسک جدید بخرم و بر صورتم بزنم؟ امیدوارم چنین روزی رو نبینم.

خسته ام.

یه تیر و هیچ نشان ...

یه موقع هایی تو زندگی هرچقدر هم که برنده هستی احساس بازندگی میکنی درسته؟ تا حالا این حس رو داشتی؟

خیلی بده نه؟ چون من اصلا این حس رو ندارم الان ...

اسپری را دست بچه ندهید.

یه عده کلا کارشون این که روی دیوار مردم بنویسند، حالا هرچی میخواد باشه باید حتما دیوار نو و سالم دل مردم رو با اسپری های نفرین شده وجودشون سیاه و کثیف بکنند بعد هم برن پی زندگیشون و حالش رو ببرن.

برق 220 ولت یا جو 220 آمپر؟مسئله این نیست

رفته بودیم، شمال نشسته بودیم دور هم بساطی بود پسرا یه طرف، دخترا یه طرف، که والیبال بازی کنیم هرچی گفتم آقا سن ما از این کار ها گذشته برید جوانیتون رو بکنید، بازیتون رو بکنید. به گوش خرش که نرفت گفت باید تو هم بیای بازی بهش گفتم امیر جون، عزیز جون، برادر من، سرور من، منو که میشناسی با ورزش میونه خوبی ندارم میام تر میزنم به بازیتون که در آخر یاسین بود در گوش خر و هیچ فایده ای هم نداشت.

با ترس و لرز رفتیم بازی کردیم که اتفاقا به دلیل حضور بنده بازی رو با اختلاف بسیار قابل قبولی از تیم دختران خانواده برنده شدیم.
توی آخر بازی همه بهم گفتن که لعنتی اگر دیروز هم با ما بودی الان مجبور نبودیم ظرف های دیروز رو بشوریم. همه کاسه های خانواده رو دادن ما شستیم تا تنبیه بشیم.

خلاصه هر آدمی که قدرتی داره ما هم تو جو گیر شدم نمونه نداریم.

پدر جان شما چه غلطی کردی؟

نشسته بودیم گرم صحبت با خانواده که یک باره از درب وارد شد و بی چون و چرا گفت پدر سگ !!!

همه مات مونده بودیم که برگشت گفت پدر سگ مگه بهت نگفتم؟

حالا باز داشتم بهش نگاه میکردم که یکهو برگشت گفت، اصلا میدونی چیه؟ گور بابات من رفتم.

منو میگی!!! در تعجب تمام به درب و دیوار نگاه میکردم و حرفی هم نداشتم بزنم.

آخرم نفهمیدم چی شد که اینقدر گیر داده بود به پدر بنده خدای ما؟

شیطان دلسرد

یه روز شیطان خسته و بی حوصله تمرگیده بود بغل دست ما و هی رو اعصاب میرفت، پرونده هاش رو باز میکرد نگاه میکرد میگفت آه این رو گول زدم، این رو نزدم، این رو زدم، این رو نزدم. آه آه آه ...
دیگه جدی جدی رو اعصابم بود، برگشتم گفتم مرتیکه بیخیال شو الان یه هفته است داری رو اعصاب من راه میری.

با سیاست همیشگیش برگشت گفت : دیگه کار خاصی نمونده که انجام نداده باشم هرکسی که باید گول میخورد رو گول زدم بقیه هم که اتوماتیک نیازی به گول خوردن نداشتن، دیگه این دنیا برام یکنواخت شده.

یه چند تا وسیله منحرف، یه چندتا نون رو ریختم توی یه خورجین و به شیطان گفتم پشو الان هم رو اعصاب منی هم رو اعصاب خودت برو یه مدت مسافرت مردم رو نگاه کن مطمئنا کسی رو خواهی دید که متحیرت می کنند.

ماه ها رفت و ازش خبری نشد خوشحال بودم که فرستادمش دنبال نخد سیاه که یه روز دیدم شاد و شنگول تشریف آوردن گفت یافتم یافتم. بعد نشست برام تعریف کرد :

هزاران فرسنگ راه رفتم ولی هیچکس نبود که من رو متعجب کنه، حتی یه سری به مکان های مقدس هم زدم گفتم شاید اونجا هم خبری باشه ولی هیچی نبود یه چند ماهی از سفرم میگذشت دیگه امیدی نداشتم.

خسته بودم نشستم کنار یه درخت یک کم حالم جا بیاد که یه رهگذری رو دیدم اومد و بغل دستم نشست. یه مدت گذاشت دیگه رو اعصابم بود که دیدم یکهو بلند شد و کوله اش رو برداشت که بره.

بهم برگشت گفت : تو شیطانی دیگه نه؟

منو میگی مثل خر کیف کردم، بهش برگشتم گفتم چه طور؟ چه طور فهمیدی؟

"از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم. در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:

    * مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی!
    * از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
    * به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
    * به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
    * از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
    * حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی!
    * هیچ کس نیستی !
    * پس خود شیطانی !"

خلاصه با این حرفا برق از سرم پرید، فوری از جام بلند شدم و کلام رو برداشتم، بهم برگشت گفت :

بیا تازه شاخ هم که داری.

صندلی خاطره انگیز

یه نیم نگاهی به ساعت مچیش انداخت انگار ساعت هم دیگه حوصله تخمین وقت رو نداشت، به زور از جاش بلند شد امروز میخواست یه کار متفاوت نسبت به روز های دیگه انجام بده.
با بی میل صندوق نامه هاش رو باز کرد و باز هم قبض ها و اخطاریه های متنوع رو دید، دیگه از روی پاکت نامه ها می تونست حدس بزنه اخطاریه ها چی هستند اما بر خلاف هر روز، امروز اصلا حوصله گشتن بین نامه ها رو نداشت.

گشنش بود ولی فقط یه تخم مرغ برایش باقیمونده بود کاملا هاج و واج بود یاد چند ماه قبلش افتاد، آقای مهندس حالا تبدیل شده بود به یه موجود به درد نخور، خودش هم هیچ حس خوبی نسبت به خودش نداشت.

یه نگاه به دست نوشته هاش انداخت و بهترین تصمیم عمرش را گرفت.
کمد زبار در رفته اش را باز کرد و بین اون همه وسیله بدرد نخور که کلی هم خاک روشون رو گرفته بود یه تناب پوسیده پیدا کرد، چیزی که درش مهارت داشت گره زدن بود یه گره خیلی خوب زد و سر تناب رو از قلابی که روی سقف اتاقش بود رد کرد، ارتفاعش رو تنظیم کرد و بعدش دنبال یه صندلی گشت، همه صندلی ها شکسته بودن فقط یه صندلی سالم بود، صندلی که برایش خاطرات بسیاری را همراه داشت.

صندلی رو دقیق زیر قلاب گذشت و رفت روش، تناب رو دور گردنش انداخت، لحظاتی بعد احساس میکرد آزاد شده.

خوش به حالش !!!

چه سرد باشه چه نباش

من دلم برف میخواد.

میخوام همین الان برف بیاد، برم زیرش سفید بشم.

میخوام سرما بخورم. مریض بشم، اصلا بمیرم.

هوا سرد باشه یا نباشه من میرم بیرون، میخوام قدم بزنم شاید یک کم آروم بشم.

ولی چه فایده؟ اصلا چه فایده داره؟

به یاد تو سحر ها را گذراندم


تورا دوست دارم به بزرگی آسمان به سفیدی برف به شیرینی عسل

میخواهم بدانی زندگی بی تو برایم بی معنی است.

شب ها به یاد تو می خوابم و

صبح ها به یاد تو بر می خیزم

تا شاید یکبار دیگر چهره ی زیبای یار را ببینم.

دلم میخواهد در کنارت باشم،

بر لب هایت بوس زنم تا شاید تو مرا باور کنی.

صدایت برایم آوایی است که هیچ گاه فراموش نخواهم کرد.

ایکاش میدانستی ...

با شرح ...

در عجبم از آدم هایی که پز هایشان گوش فلک را پر کرده اما موقع امتحان همچون گربه ی آب خورده ساکت می شوند و در کنار شما به موس موس می پردازند.

پزت را میدهی بده اما یه نیم نگاهی هم به جیب مبارکت بنداز که وقتی پز میدی، ما مجبور نباشیم زیر پزت رو امضا کنیم.


بدون شرح، لوس آنجلس !!!

گلچین روزگار را پخش نکردند

پس باز هم نشستیم پای کامپیوتر

اگر فکر میکنید بی شعور نیستید

کاملا اشتباه می کنید که هوا سرد خواهد ماند.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

اما عینک را باید زد تا نوشته ها را راحت خواند

خر با بارش، شتر با گوسفنداش

به شما و خانوادتان سلامی گرم برسانید از

باد صبحگایی وزیدن بعید نیست که

گل ها را بزند خراب کند برود پی زندگیمون


چه گویم که دیگر هیچ ندارم برای گفتن ..؟

بدون شرح ...

شاگرد معمار ، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود. گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.

روزی برای سلمانی به راه افتاد. دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند. فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند، به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد.
مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت: آیا چون هنر داری، دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند؟!
جوان گفت: آری
مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری.

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید: او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت .
استاد خندید و گفت: سالار ایرانیان ، ابومسلم خراسانی .
جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید:
“آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود .”

ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.

برف آمدی؟ خوش آمدی قربانت شوم.

امروز تهران واقعا زیبا بود.

برف هم بد از مدت ها یه سری به ما زد، دلم تنگ شده بود. خیلی وقت بود چهره ی سفید شده ی تهران رو ندیده بودم یه سال میشد شایدم بیشتر نمیدونم آخرین بار که برف اومد کی بود؟ شما به یاد دارید؟ من که ندارم.

شتر، گاو، پلنگ، گوسفند و مابقی دوستان

آسمان بارانیست، همه جا برف میبرد.

به به چه شب آفتابیست،

مشکی روشن تنین انداخته است

در سرمای تابستان ...

گوسفند پلنگ را میگیرد.

گاو، گوسفند را

سگ هم با گربه همسایه شد.

خبر خاصی نیست جزء

بستن کمربند ها نشان از

شعور شما نیست ریختن زباله در خیابان

باور کنید یا نه پراید هم جزء ماشین ها حساب نمیشه.

آخرش هم نه تو فهمیدی چیگفتی

نه اونی که به تو میگفت

خریت کردم

دیروز شیطان را دیدم.
گفتم آقا چه طوری کم پیدا شدی
که یکهو قاطی کرد و زد زیر گریه برگشت گفت دست رو دلم نزار که خونه، دارم بازنشسته میشم.

گفتم برو خودتو مسخره کن ...
بهم گفت آقا چی داری میگی تو این وسط؟ از شب تا صبح مثل خر میدوئیم دوتا آدم رو که وسوسه نشدن، وسوسه کنیم میبینیم خودشون به صورت اتوماتیک کار هایی بدتر از چیز هایی که من میگم انجام میدن.

دیگه این وسط من چی بگم؟
اگر میدونستم جون تو، این انسان ها اینقدر مزخرفن همون موقع یه سجده میرفتم خودم رو هم خسته نمیکردم.
اینا نزده میرقصن.

بعدم توی غروب آفتاب محو شد.

همم ؟

مرز بین عاقل و دیوانه یه مو هست

حالا قیچی اگر دست رئیس تیمارستان باشه