داستان ...

هوا بسیار سرد است، مردم از سرما، یخ زده اند، دیگر آذوقه ای برایمان باقی نمانده است، صداهایشان را می شنوم که دارن به قلعه نزدیک تر می شوند، ایکاش دیوید زودتر برسد، من به او ایمان دارم اما احساس میکنم دیگر دیر شده است. چقدر بد است وقتی میدانم هیچ چیز درست نمی شود، به سربازانم بگویم همه چیز مرتب است نگران نباشید.
حیف است در چنین روز بارانی و زیبایی سرزمینم نابود شود.

چند صفحه بعد ...

اه خدای من، وارد شهر شده اند، خانه ها را ویران کردن صدای زنان، بچه ها و مردان را می شنوم، فریاد هایشان را، من چگونه پادشاهی هستم؟ که نمیتوانم از مردمانم مواظبت کنم؟ پس این نیروی کمکی کجاست؟
احساسشان میکنم آنها در قلعه هستند، آن گرگ نما ها در قلعه هستند.

...

ما در دنیای زیبایی زندگی میکنیم، مردم هر روز قبل از خروج از خانه، ماسک روزشان را به چهریشان میزنند و خارج می شوند، با آن انواع و اقسام کلاه ها را ابر سر همدیگر میگذراند و شب راضی از کار های انجام شده به خانه میروند و در کنار خانواده خود باز هم با همان ماسک هستند.
اما سال هاست که ماسک من گم شده است، نمیدونم کجا گذاشته پس هر روز مجبورم بدون ماسک از خانه خارج شوم، مردم را ببینیم در حالی که ماسکی بر روی صورت خود زده اند، صورت های بی روحشان را ببینم و نتوانم چیزی بگویم. من در بین آنها غریب هستم و اینقدر غیر عادی که احساس میکنم این من هستم که کار اشتباه انجام میدهم نه آنها شاید هم اینطور باشد در مجمع دیوانگان، عاقل نا متعارف ترین فرد است.

آنها به من می گویند تو جامعه گریز هستی آنها به من می گویند تو ضعیف هستی، آنها به من می گویند تو غیر عادی هستی در حالی که خود را در مقابل آینه لحظاتی نگاه نمی کنند، خود واقعی را نه پشت میلیون ها دروغ و خیانت، آنها به من می گویند چرا همراه جامعه نمی شوی؟ همراه جامعه ای که دروغ و خیانت در آن یک امر عادیست.

نمیدونم، آیا من اشتباه میکنم؟ من نیز باید هم رنگ چنین جامعه ای شوم؟ من هم باید بروم و یه ماسک جدید بخرم و بر صورتم بزنم؟ امیدوارم چنین روزی رو نبینم.

خسته ام.

یه تیر و هیچ نشان ...

یه موقع هایی تو زندگی هرچقدر هم که برنده هستی احساس بازندگی میکنی درسته؟ تا حالا این حس رو داشتی؟

خیلی بده نه؟ چون من اصلا این حس رو ندارم الان ...

اسپری را دست بچه ندهید.

یه عده کلا کارشون این که روی دیوار مردم بنویسند، حالا هرچی میخواد باشه باید حتما دیوار نو و سالم دل مردم رو با اسپری های نفرین شده وجودشون سیاه و کثیف بکنند بعد هم برن پی زندگیشون و حالش رو ببرن.

برق 220 ولت یا جو 220 آمپر؟مسئله این نیست

رفته بودیم، شمال نشسته بودیم دور هم بساطی بود پسرا یه طرف، دخترا یه طرف، که والیبال بازی کنیم هرچی گفتم آقا سن ما از این کار ها گذشته برید جوانیتون رو بکنید، بازیتون رو بکنید. به گوش خرش که نرفت گفت باید تو هم بیای بازی بهش گفتم امیر جون، عزیز جون، برادر من، سرور من، منو که میشناسی با ورزش میونه خوبی ندارم میام تر میزنم به بازیتون که در آخر یاسین بود در گوش خر و هیچ فایده ای هم نداشت.

با ترس و لرز رفتیم بازی کردیم که اتفاقا به دلیل حضور بنده بازی رو با اختلاف بسیار قابل قبولی از تیم دختران خانواده برنده شدیم.
توی آخر بازی همه بهم گفتن که لعنتی اگر دیروز هم با ما بودی الان مجبور نبودیم ظرف های دیروز رو بشوریم. همه کاسه های خانواده رو دادن ما شستیم تا تنبیه بشیم.

خلاصه هر آدمی که قدرتی داره ما هم تو جو گیر شدم نمونه نداریم.

پدر جان شما چه غلطی کردی؟

نشسته بودیم گرم صحبت با خانواده که یک باره از درب وارد شد و بی چون و چرا گفت پدر سگ !!!

همه مات مونده بودیم که برگشت گفت پدر سگ مگه بهت نگفتم؟

حالا باز داشتم بهش نگاه میکردم که یکهو برگشت گفت، اصلا میدونی چیه؟ گور بابات من رفتم.

منو میگی!!! در تعجب تمام به درب و دیوار نگاه میکردم و حرفی هم نداشتم بزنم.

آخرم نفهمیدم چی شد که اینقدر گیر داده بود به پدر بنده خدای ما؟

شیطان دلسرد

یه روز شیطان خسته و بی حوصله تمرگیده بود بغل دست ما و هی رو اعصاب میرفت، پرونده هاش رو باز میکرد نگاه میکرد میگفت آه این رو گول زدم، این رو نزدم، این رو زدم، این رو نزدم. آه آه آه ...
دیگه جدی جدی رو اعصابم بود، برگشتم گفتم مرتیکه بیخیال شو الان یه هفته است داری رو اعصاب من راه میری.

با سیاست همیشگیش برگشت گفت : دیگه کار خاصی نمونده که انجام نداده باشم هرکسی که باید گول میخورد رو گول زدم بقیه هم که اتوماتیک نیازی به گول خوردن نداشتن، دیگه این دنیا برام یکنواخت شده.

یه چند تا وسیله منحرف، یه چندتا نون رو ریختم توی یه خورجین و به شیطان گفتم پشو الان هم رو اعصاب منی هم رو اعصاب خودت برو یه مدت مسافرت مردم رو نگاه کن مطمئنا کسی رو خواهی دید که متحیرت می کنند.

ماه ها رفت و ازش خبری نشد خوشحال بودم که فرستادمش دنبال نخد سیاه که یه روز دیدم شاد و شنگول تشریف آوردن گفت یافتم یافتم. بعد نشست برام تعریف کرد :

هزاران فرسنگ راه رفتم ولی هیچکس نبود که من رو متعجب کنه، حتی یه سری به مکان های مقدس هم زدم گفتم شاید اونجا هم خبری باشه ولی هیچی نبود یه چند ماهی از سفرم میگذشت دیگه امیدی نداشتم.

خسته بودم نشستم کنار یه درخت یک کم حالم جا بیاد که یه رهگذری رو دیدم اومد و بغل دستم نشست. یه مدت گذاشت دیگه رو اعصابم بود که دیدم یکهو بلند شد و کوله اش رو برداشت که بره.

بهم برگشت گفت : تو شیطانی دیگه نه؟

منو میگی مثل خر کیف کردم، بهش برگشتم گفتم چه طور؟ چه طور فهمیدی؟

"از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم. در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:

    * مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی!
    * از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
    * به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
    * به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
    * از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
    * حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی!
    * هیچ کس نیستی !
    * پس خود شیطانی !"

خلاصه با این حرفا برق از سرم پرید، فوری از جام بلند شدم و کلام رو برداشتم، بهم برگشت گفت :

بیا تازه شاخ هم که داری.

صندلی خاطره انگیز

یه نیم نگاهی به ساعت مچیش انداخت انگار ساعت هم دیگه حوصله تخمین وقت رو نداشت، به زور از جاش بلند شد امروز میخواست یه کار متفاوت نسبت به روز های دیگه انجام بده.
با بی میل صندوق نامه هاش رو باز کرد و باز هم قبض ها و اخطاریه های متنوع رو دید، دیگه از روی پاکت نامه ها می تونست حدس بزنه اخطاریه ها چی هستند اما بر خلاف هر روز، امروز اصلا حوصله گشتن بین نامه ها رو نداشت.

گشنش بود ولی فقط یه تخم مرغ برایش باقیمونده بود کاملا هاج و واج بود یاد چند ماه قبلش افتاد، آقای مهندس حالا تبدیل شده بود به یه موجود به درد نخور، خودش هم هیچ حس خوبی نسبت به خودش نداشت.

یه نگاه به دست نوشته هاش انداخت و بهترین تصمیم عمرش را گرفت.
کمد زبار در رفته اش را باز کرد و بین اون همه وسیله بدرد نخور که کلی هم خاک روشون رو گرفته بود یه تناب پوسیده پیدا کرد، چیزی که درش مهارت داشت گره زدن بود یه گره خیلی خوب زد و سر تناب رو از قلابی که روی سقف اتاقش بود رد کرد، ارتفاعش رو تنظیم کرد و بعدش دنبال یه صندلی گشت، همه صندلی ها شکسته بودن فقط یه صندلی سالم بود، صندلی که برایش خاطرات بسیاری را همراه داشت.

صندلی رو دقیق زیر قلاب گذشت و رفت روش، تناب رو دور گردنش انداخت، لحظاتی بعد احساس میکرد آزاد شده.

خوش به حالش !!!

چه سرد باشه چه نباش

من دلم برف میخواد.

میخوام همین الان برف بیاد، برم زیرش سفید بشم.

میخوام سرما بخورم. مریض بشم، اصلا بمیرم.

هوا سرد باشه یا نباشه من میرم بیرون، میخوام قدم بزنم شاید یک کم آروم بشم.

ولی چه فایده؟ اصلا چه فایده داره؟

به یاد تو سحر ها را گذراندم


تورا دوست دارم به بزرگی آسمان به سفیدی برف به شیرینی عسل

میخواهم بدانی زندگی بی تو برایم بی معنی است.

شب ها به یاد تو می خوابم و

صبح ها به یاد تو بر می خیزم

تا شاید یکبار دیگر چهره ی زیبای یار را ببینم.

دلم میخواهد در کنارت باشم،

بر لب هایت بوس زنم تا شاید تو مرا باور کنی.

صدایت برایم آوایی است که هیچ گاه فراموش نخواهم کرد.

ایکاش میدانستی ...

با شرح ...

در عجبم از آدم هایی که پز هایشان گوش فلک را پر کرده اما موقع امتحان همچون گربه ی آب خورده ساکت می شوند و در کنار شما به موس موس می پردازند.

پزت را میدهی بده اما یه نیم نگاهی هم به جیب مبارکت بنداز که وقتی پز میدی، ما مجبور نباشیم زیر پزت رو امضا کنیم.


بدون شرح، لوس آنجلس !!!

گلچین روزگار را پخش نکردند

پس باز هم نشستیم پای کامپیوتر

اگر فکر میکنید بی شعور نیستید

کاملا اشتباه می کنید که هوا سرد خواهد ماند.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

اما عینک را باید زد تا نوشته ها را راحت خواند

خر با بارش، شتر با گوسفنداش

به شما و خانوادتان سلامی گرم برسانید از

باد صبحگایی وزیدن بعید نیست که

گل ها را بزند خراب کند برود پی زندگیمون


چه گویم که دیگر هیچ ندارم برای گفتن ..؟

بدون شرح ...

شاگرد معمار ، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود. گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.

روزی برای سلمانی به راه افتاد. دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند. فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند، به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد.
مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت: آیا چون هنر داری، دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند؟!
جوان گفت: آری
مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری.

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید: او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت .
استاد خندید و گفت: سالار ایرانیان ، ابومسلم خراسانی .
جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید:
“آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود .”

ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.

برف آمدی؟ خوش آمدی قربانت شوم.

امروز تهران واقعا زیبا بود.

برف هم بد از مدت ها یه سری به ما زد، دلم تنگ شده بود. خیلی وقت بود چهره ی سفید شده ی تهران رو ندیده بودم یه سال میشد شایدم بیشتر نمیدونم آخرین بار که برف اومد کی بود؟ شما به یاد دارید؟ من که ندارم.

شتر، گاو، پلنگ، گوسفند و مابقی دوستان

آسمان بارانیست، همه جا برف میبرد.

به به چه شب آفتابیست،

مشکی روشن تنین انداخته است

در سرمای تابستان ...

گوسفند پلنگ را میگیرد.

گاو، گوسفند را

سگ هم با گربه همسایه شد.

خبر خاصی نیست جزء

بستن کمربند ها نشان از

شعور شما نیست ریختن زباله در خیابان

باور کنید یا نه پراید هم جزء ماشین ها حساب نمیشه.

آخرش هم نه تو فهمیدی چیگفتی

نه اونی که به تو میگفت

خریت کردم

دیروز شیطان را دیدم.
گفتم آقا چه طوری کم پیدا شدی
که یکهو قاطی کرد و زد زیر گریه برگشت گفت دست رو دلم نزار که خونه، دارم بازنشسته میشم.

گفتم برو خودتو مسخره کن ...
بهم گفت آقا چی داری میگی تو این وسط؟ از شب تا صبح مثل خر میدوئیم دوتا آدم رو که وسوسه نشدن، وسوسه کنیم میبینیم خودشون به صورت اتوماتیک کار هایی بدتر از چیز هایی که من میگم انجام میدن.

دیگه این وسط من چی بگم؟
اگر میدونستم جون تو، این انسان ها اینقدر مزخرفن همون موقع یه سجده میرفتم خودم رو هم خسته نمیکردم.
اینا نزده میرقصن.

بعدم توی غروب آفتاب محو شد.

همم ؟

مرز بین عاقل و دیوانه یه مو هست

حالا قیچی اگر دست رئیس تیمارستان باشه