ترس!
دیروز بعد مدت ها خونه خالی افتاده بود دستم.
تازه فهمیدم که جنبه خونه خالی رو ندارم. نمیدونم نمیرم بیرون چرا نمیرم؟ جنبم کم شده؟ حوصله ام کم شده!
شاید شده، دیگه حوصل این و اون رو ندارم. اعصابشم ندارم. بودن با کسیو. میترسم از خودم که بپیچم. بپیچم چیزی بشم که نیستم. وقتی اعتقاداتت برات بی ارزش میشن. میشی اینی که من هستم. شدم آدمی که دیگه حتا پولم براش بی ارزش شده. شدم دنیای وسیله ها.
دیروز که خالی بود، باز هوا زد به سرم. باز احمقانه بازیام گل کرده بود. داشتم در به در تو سوراخای اتاق دنبال سیگارم میگشتم که دود کنم بره هوا.
باورم نمیشه، منی که دو سال پیش مینالیدم از درب و دیوار این شدم. نمیرم بیرون، که میدونم ضعیفم، نمیرم بیرون که میدونم کم میارمو. در میارم پاکتو. نمیرم بیرون که آتیشی روشن نکنم.
میترسم حتا، میترسم تنهایی بیرون رفتن رو. میترسم که باز دوباره احمق شم. میترسم که.
آدمی شدم که حتا حوصله خودشم نداره. توقع زیاده. آدما زیاد شدن. مستقیم میخوام برگردم به دوران کودکیم. همونجا بگم نخواستیم دنیارو همون شب راحت شم. اصل مشکل سیگار کشیدن نیست. اصل نبودن منم، اصل اینه من دیگه من نیستم. این دیگه شبیه من نیست. یک آدم دیگست. خسته است. شکسته است، دلش شاید عقلش شاید اعتقاداتش. شکسته اما! خیلی بیشتر از چیزی که خیال کنی . . .
یک بلیط یک طرفه به کودکیم میخوام جائی که بگم خسته نباشید جماعت.
تازه فهمیدم که جنبه خونه خالی رو ندارم. نمیدونم نمیرم بیرون چرا نمیرم؟ جنبم کم شده؟ حوصله ام کم شده!
شاید شده، دیگه حوصل این و اون رو ندارم. اعصابشم ندارم. بودن با کسیو. میترسم از خودم که بپیچم. بپیچم چیزی بشم که نیستم. وقتی اعتقاداتت برات بی ارزش میشن. میشی اینی که من هستم. شدم آدمی که دیگه حتا پولم براش بی ارزش شده. شدم دنیای وسیله ها.
دیروز که خالی بود، باز هوا زد به سرم. باز احمقانه بازیام گل کرده بود. داشتم در به در تو سوراخای اتاق دنبال سیگارم میگشتم که دود کنم بره هوا.
باورم نمیشه، منی که دو سال پیش مینالیدم از درب و دیوار این شدم. نمیرم بیرون، که میدونم ضعیفم، نمیرم بیرون که میدونم کم میارمو. در میارم پاکتو. نمیرم بیرون که آتیشی روشن نکنم.
میترسم حتا، میترسم تنهایی بیرون رفتن رو. میترسم که باز دوباره احمق شم. میترسم که.
آدمی شدم که حتا حوصله خودشم نداره. توقع زیاده. آدما زیاد شدن. مستقیم میخوام برگردم به دوران کودکیم. همونجا بگم نخواستیم دنیارو همون شب راحت شم. اصل مشکل سیگار کشیدن نیست. اصل نبودن منم، اصل اینه من دیگه من نیستم. این دیگه شبیه من نیست. یک آدم دیگست. خسته است. شکسته است، دلش شاید عقلش شاید اعتقاداتش. شکسته اما! خیلی بیشتر از چیزی که خیال کنی . . .
یک بلیط یک طرفه به کودکیم میخوام جائی که بگم خسته نباشید جماعت.
والا!
عینکم، چاقو زندگی ام است. وقتی تمیز است.
یعنی آماده است، برای بریدن افکارم.
و سال هاست جای انگشتانت بر شیشه اش مانده است.
مبادا قسمتی از افکارم را ببرد.
یعنی آماده است، برای بریدن افکارم.
و سال هاست جای انگشتانت بر شیشه اش مانده است.
مبادا قسمتی از افکارم را ببرد.
خرما، خدا
آزادی ام.
اینگونه است.
او خرما را خدایش می داند.
من خرما را شیرینی چایی ام.
و هردو در کنار هم میخندیم.
اینگونه است.
او خرما را خدایش می داند.
من خرما را شیرینی چایی ام.
و هردو در کنار هم میخندیم.
خداحافظ ای رفیق . . .
توی شهر قدم زدن بی ما صفایی نداره. بوی خاطراتمون تنهایی لذتی نداره. دلم تنگ شده، برای بچگی کردنامون، یادته؟ آن روزگار را یادته؟ سی دی شکستن هارو یادته؟ کاغذ پاره کردن هارو یادته؟ دِ نیست لاکِردار که اگر بود الان اینجا بودی نه آنجا. پر شده شاید خالی شده از نبودن هایت دلم، خاطراتم پوسیده اس بس که ورقشان زدم، دلم تنگ شده برای کَل کَل های بچگیمان، کاش بودی اینجا . . .
و دوباره و دوباره و دوباره مثل همیشه باید بگم
خداحافظ ای رفیق . . .
و دوباره و دوباره و دوباره مثل همیشه باید بگم
خداحافظ ای رفیق . . .
فراری . . .
نشسته بود کنار پنجره، پاهاشو جفت کرده بودو داشت به خیابون نگاه میکرد. مردمِ خیس از بارونو میدید که میدوئیدن به این طرف به اون طرف، یکی چتر داشتو اون یکی بدون چتر. نگاه میکرد به مردمی که دعای بارون میکردنو از بارون فراری بودن . . .
بهمن . . .
ماه هارو پشت سر میزارم، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دی، بهمن، بهمن به بهمن که میرسم روشنش میکنم میزارم لب دهنم آروم . . . پوک میزنم. هر پوکی، هر روزی که ازش میگذره داغی میشه توی سینه ی من . . .
خوک یا چهار زن ؟
پیرامون چهار سده جنگ های صلیبی به طول انجامیدند. صلاح الدین هایی بودند
هزاران نفر مردند
مردانگی هایی صورت گرفت
قلمرو هایی کم زیاد شد
فراز نشیب هایی تو نبرد ها بود!
سر چی ؟
هردو که می گویند خدا رو به پرست ! و آدم باش
الان میگم بابت چی بود.!
تفاوت مسیحیت با اسلام
در
خوردن گوشت خوک ومشروب
با گرفتن چهار زن است!
چهار صد سال جنگ سر این موضوع ؟
البته هنوز هم به نتیجه نرسیده!
نتیجه میگیریم که چهار زن برابر با گوشت خوک هست!
آدمیست دیگر
آدم است دیگر.
گاهی دلش میگیرد.
گاهی دل تنگ می شود.
گاهی شعر های چرت میگوید.
گاهی شادی های بی دلیل دارد.
آدمیست دیگر چه کار می توان کرد؟
گاهی دلش میگیرد.
گاهی دل تنگ می شود.
گاهی شعر های چرت میگوید.
گاهی شادی های بی دلیل دارد.
آدمیست دیگر چه کار می توان کرد؟
واقعیت . . .
رسمه مثل اینکه، پشت کردن به قهرمان ها، ربطی به ایرانی یا خارجی بودن حال یا قدیم بودن مسلمون یا غیر مسلمون بودن نداره، یاد حرف جوکر توی TDK میوفتم توی اتاق بازجویی برگشت گفت اونا الان بهت احتیاج دارند وقتی تموم شه مثل آشغال میندازنت دور . . .
آدمیست این مدلیست . . .
آرایش . . .
بعضی از دخترا اگر خودشون رو هم بدون آرایش ببینند نمیشاسند اینقدر با خودشون غریبه اند . . .
مشکل
بعضیا خوب مینویسند، شاید بگیم حتا عالی مینویسند ولی به نظر من اونا هنرمند نیستند.
بعضیا کس شعر مینویسند ولی چنان کس شعری مینویسند که آدم حال میکنه، اینا هنرمندن . . .
والا !
من میگم عاشق شدم، هر هر میخندن، میگم عاقل شدم هر هر میخندن، میگم خودکشی میکنم هر هر میخندن. خلاصه هر هر میخندن منم نشستم باهاشون میخندم، چیکار کنم دیگه؟
ایمن . . .
اینطوری که بانک ها در رقابت مالی در حال پیش رفت هستند هرچیزی دیگه ای از جمله خودروسازی پیش رفت میکرد شاید الان سایپا مطمئن نبود دیگه ایمن بود . . .
شعر نوب !!!
وانگهی قلب مرا در دید چشمان دیگری، رفت با مردی دگر بر هم گریخت، چشمکی دیوار چین را بر دلم بریخت . . .
سوالات متداول . . .
میرم بیرون یک دوری بزنم.
- کجا ؟
بیرون نمیدونم.
- یعنی چی بیرون؟ خب کجا میری؟
چه میدونم دور بزنم.
- دور بزنم چیه؟ بگو کجا میری؟
میرم تا سر کوچه بر میگردم
- با ماشین میری یا پیاده؟
با ماشین . . .
- سرعت نری !
: | . . .
جوونک . . .
خیلی وقت بود که تنها زندگی میکرد، خیلی وقت بود که دیگه کسیو نداشت نه پدری رو داشت که سایه اش بالا سرش باشه نه مادری که قربون صدقش بره. خیلی وقت بود که سرنوشت کار خودش رو کرده بود. تنها زندگی کردن براش یک جورایی عادت شده بود اینقدر عادت که حتا یک جمع 2 نفری براش نا آشنا بود. اونه خونه ی بزرگ با اون همه اتاقش که شبا پر از نورای رنگین بود حالا یه نور ال ای دی مونده بود.
بازم مثل همیشه از سر کارش بر میگشت، مث همیشه کلید رو مینداخت به در چشاشو میبستو تصور میکرد کسی منتظرشه وقتی درو باز میکنه، تصویر مادرشو تصور میکرد تنها حس شیرینی که براش مونده بود درو باز میکرد حیاط تاریک خونه که انگار خیلی وقته که زندگی درش مرده خونه ای که روزگاری لحظه ای آروم و قرار نداشت، الان فرقی با عمارت معروف دراکولا نمیکرد.
زندگی خیلی زود اون روشو نشون داده بود و اینو خوب میدونست، میدونست که دوباره فکر و خیال کردن برای چیزایی مثل این فقط حالشو بد تر میکنه. کلیدو انداخت توی در اصلی که وارد خونه بهش. اتاقای خونه رو تند تند رد میکرد باتلاق خاطرات چیزی بود که بیشتر از هرچیزی ازش میترسید ، میدونست هنوز قدرت پس زدن خاطرات رو نداشت وقتی تنها میشدو گیر میکرد تو خاطراتش هیچ راهی برای فرارش نداشت، به اتاق خودش رسید وکیفش رو طبق عادت همیشگی گذاشت کنار تخت، کامپیوترش رو سریع روشن کرد، خوف داشت توی اون خونه تنها باشه، تنها چیزی که جزء خودش کمی زندگی میبخشید همون کامپیوتر بود. اما امشب یک چیزی اذیتش میکرد، موهای تنش سیخ شده بود. مثل اینکه تسلیم خاطرات لعنتی گذشته شده بود مثل اینکه یادش میومد دعوا، بحث ها، بوسه ها، شیرینی های گذشته اش رو لعنتی نمیشد که آروم بشه.
سیگارش رو تو تاریکی اتاق روشن کرد و شروع میکرد به دود کردن به دود کردنو باز هم خاطرات لعنتی به سراغش اومده بودن یاد اولین باری که سیگار کشید افتاد، یاد اولین باری که مادرش فهمید سیگار میکشه افتاد. یادش افتاد که هربار بوی سیگار میداد مادرش چقدر ناراحت میشد. یاد خیلی چیزا افتاد از مادرش ترسیده بود نصفه سیگارو کنار گذشت فرقی هم نمیکرد دیگه لعنتی سیگارم دیگه آرومش نمیکرد.
لعنتی لعنتی هیچی آروم نمیکنه انگاری بازم تو اون باتلاق همیشگیش گیر کرده.
میره تو وبلاگش بنویسه شاید آروم شه، شاید خالی شه بتونه چند ساعت بخوابه و یک روز تکراری دیگه رو شروع کنه.
زندگیش شده بود همین و نمیدونست چرا خودش رو راحت نمیکنه . . .
بازم مثل همیشه از سر کارش بر میگشت، مث همیشه کلید رو مینداخت به در چشاشو میبستو تصور میکرد کسی منتظرشه وقتی درو باز میکنه، تصویر مادرشو تصور میکرد تنها حس شیرینی که براش مونده بود درو باز میکرد حیاط تاریک خونه که انگار خیلی وقته که زندگی درش مرده خونه ای که روزگاری لحظه ای آروم و قرار نداشت، الان فرقی با عمارت معروف دراکولا نمیکرد.
زندگی خیلی زود اون روشو نشون داده بود و اینو خوب میدونست، میدونست که دوباره فکر و خیال کردن برای چیزایی مثل این فقط حالشو بد تر میکنه. کلیدو انداخت توی در اصلی که وارد خونه بهش. اتاقای خونه رو تند تند رد میکرد باتلاق خاطرات چیزی بود که بیشتر از هرچیزی ازش میترسید ، میدونست هنوز قدرت پس زدن خاطرات رو نداشت وقتی تنها میشدو گیر میکرد تو خاطراتش هیچ راهی برای فرارش نداشت، به اتاق خودش رسید وکیفش رو طبق عادت همیشگی گذاشت کنار تخت، کامپیوترش رو سریع روشن کرد، خوف داشت توی اون خونه تنها باشه، تنها چیزی که جزء خودش کمی زندگی میبخشید همون کامپیوتر بود. اما امشب یک چیزی اذیتش میکرد، موهای تنش سیخ شده بود. مثل اینکه تسلیم خاطرات لعنتی گذشته شده بود مثل اینکه یادش میومد دعوا، بحث ها، بوسه ها، شیرینی های گذشته اش رو لعنتی نمیشد که آروم بشه.
سیگارش رو تو تاریکی اتاق روشن کرد و شروع میکرد به دود کردن به دود کردنو باز هم خاطرات لعنتی به سراغش اومده بودن یاد اولین باری که سیگار کشید افتاد، یاد اولین باری که مادرش فهمید سیگار میکشه افتاد. یادش افتاد که هربار بوی سیگار میداد مادرش چقدر ناراحت میشد. یاد خیلی چیزا افتاد از مادرش ترسیده بود نصفه سیگارو کنار گذشت فرقی هم نمیکرد دیگه لعنتی سیگارم دیگه آرومش نمیکرد.
لعنتی لعنتی هیچی آروم نمیکنه انگاری بازم تو اون باتلاق همیشگیش گیر کرده.
میره تو وبلاگش بنویسه شاید آروم شه، شاید خالی شه بتونه چند ساعت بخوابه و یک روز تکراری دیگه رو شروع کنه.
زندگیش شده بود همین و نمیدونست چرا خودش رو راحت نمیکنه . . .
نه . . .
گاهی هم میشینم یک نگاه به گذشته میندازم.
بی عُرضگی هامو که نگاه میکنم. فقط باید سر تکون بدم.
بیشتر از تمام آدمای فرصت داشتم.
که فرصتا رو حروم کردم رفته.
نمیدونم چرا حروم میکنم؟
فکر میکنم سوزوندن فرصت برای من شده یک تفریح . . .
تنها کاری که میتونم بکنم خنده ی تلخه . . .
گول خوردن . . .
گاهی وقت ها هم نمیخوایم واقعیت هارو قبول کنیم. حالا این قبول نکردن واقعیت ها اینقدر برامون تلخ و بی میزه هست که سعی میکنیم با کلی ادویه زدن هم شده غیر واقعی و خوشمزه اش کنیم. ولی یادمون میره خیلی از دارو ها تلخ مزه هستند. قبول کردن واقعیت ها یکبار هست ولی نپذیرفتنش نیاز به گول زدن هر روز داره . . .
به خودمم.
به خودمم.
تو می شود شما . . .
فارغ که میشوی از عشق، تازه متوجه اشتباهاتت خواهی شد، تازه متوجه میشوی قدرت تخیل مغزت وقتی با احساساتت ترکیب شوند سیاهی را چگونه برایت به روشنی تبدیل می کنند. عاقل که میشوی گند کاری هایت را میبینی . . .
برای همین است که سال هاست عقلم را در صندوقی فرسنگ ها زیر زمین خاک کرده ام.
برای همین است که سال هاست عقلم را در صندوقی فرسنگ ها زیر زمین خاک کرده ام.
فلاکت
هر جا میرم گرم میگیرم با این اون. غافل از این که بعدا منو سرویس خواهد کرد!
آره الآن بیشتر توضیح می دم! یعنی سریع خود مونی میشن . حتی یه خورده فکر نمی کنن آقا این که رو داده بهت نمی خواد جو رو عن کنه نه این که بفرما زده که بیا تو!
واقعا نمی دونم چی بگم
خدا گفته از چیز هایی که بهتون دادم خوب نگهداری کنید نه این که عاکبند!
نه این که کلا ببوسی بذاری کنار
یه خورده از اون صاب مرده استفاده کن
بحثم این نبود
می خواسم بگم کلا شعور و عقل چیز خوبیه
مزاح خدا
دانشمندان می گویند که جنس ماده خود به تنهایی می تواند تولید مثل کند!
پس اینجا جنس نر بابت چیست!؟
از اونجا که خدا اهل حال و مزاح هست! به یه نتیجه ی جالب میرسیم!
که فقط خدا قصد حال دادن به ما آدم ها یا بهتر بگم ما نر ها رو داشته!
پیش خودش گفته که ما این همه دهن آدم رو سرویس کریدم! یه حالیم بهش بیدم دیگه!
اگه اینجوری باشه! که فکنم باشه! چون توجیح دیگه ای نیس خدا واقعا اهل مزاح هست
نمونه دیگه ی مزاح خدا دادن پسر به پیامبر هست! حضرت محمد خیلی دلشون یه پسر می خواست خدا هم یکی داد که بعد 4 سال فوت کرد! بعد وحی میاد که پسر خواستی ولی نگفتی چقد بمونه!
. . .
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند ..
حسین پناهی
سر خط خوشی . . .
به یک جایی از زندگی که میرسی بهش میگن سر خط خوشی، دیگه چیزی برات مهم نیست، یعنی مهمترین نکات زندگیت برات بی اهمیت میشند. یعنی دوست دختر داشتن برات بی اهمیت میشه. بازی کردن برات بی اهمیت میشه، لباس پوشیدن برات بی اهمیت میشه، خوشتیپ بودن، خوش قیافه بودن هم برات بی اهمیت میشه، صحبت کردن با دختری که قبلن دوست داشتی یک روزی کنارت باشه برات میشه وقت کُشی. خلاصه که با اهمیت ترین چیزای زندگی برات میشند یک سری اتفاقات که علاقه ای دیگه بهشون نداری.
برای درمون این باید یک فکری پزشکا بکنند چون از HIV هم کشنده تره این حالت . . .
برای درمون این باید یک فکری پزشکا بکنند چون از HIV هم کشنده تره این حالت . . .
بُتِ بُت شیکن . . .
به آدما امید نداشته باشید، به آدما دل نبندین، از آدما توقع نداشته باشید، کلن آدما رو آدم فرض نکنید. فرض که کردین حتا خیلی کوچیک، یک روز بلند میشید میبینید همه اون مجسمه هایی که ازشون ساختین همه اون خواسته هاتونو با تَبَر خورد کردن. آدما بُت شکن های ماهری هستند. ازشون برا خودتون بُت نسازید . . .
کَل کَل . . .
بزرگترین بازی من و خواهرم تو دوران نو جوانی همین بود که اون بگه مار من بگم خودتی، من بگم به درک، اون بگه رفتی، من بگم گوساله، بگه خودتی و همین طور ادامه بدیم تا آخر یکی کم بیاره.
کَل کَل های هفته ای داشتیم ماها . . .
کَل کَل های هفته ای داشتیم ماها . . .
شیرینی یک اس ام اس به نام پیامک . . .
می دونید اون چیه که از اس ام اس یار هم بیشتر به آدم میچسبه؟ ساعت 5 صبح بلند بشی گوشیتو چک کنی ببینی رفیقت اس داده که استاد دیروز به بچه ها گفته کلاس امروز رو برگزار نمیکنند. اگر صد تا دختر برات اون لحظه اس ام اس بدن به شیرینی این نیست یعنی . . .
ممه ها . . .
هیچ مرد کامل العقلی رو گیر نمیارید بگه خانومی تو لاغر شو خوش هیکل باش، ممه نمیخوام . . .
صد درصد اون مرد یا یه ممه اون کنار منار ها داره دنبال یه هیکل نابه یا گِی هست.
مردی که ممه نخواد مرد نیست.
صد درصد اون مرد یا یه ممه اون کنار منار ها داره دنبال یه هیکل نابه یا گِی هست.
مردی که ممه نخواد مرد نیست.
قد . . .
یعنی قد 180 سانت برای یه زن فوشه میدونی چرا؟ چون نمیتونه کفش با پاشنه 12 سانت بپوشه. در این صورت به عنوان نردبون استفاده میکنند ازش نه دختر سکسی . . .
واکسیناسیون
من امروز با حاله دیگری با شما صحبت می کنم!
البته من جدیدم اینجا!
تا حالا فکر کردین چرا قیمت ها زیاد می شه هیچ کی هیچی نمی گه!؟
بله! درسته! عاملش واکسیناسیون هست!
حالا فکر می کنید آخه چه ربطی داشت
الآن توضیح می دم!دولت با واکسناسیون ما ها! یه سری چیزا رو برا ذهن ما بدیهی می کنه! همین گرونی! یا شیطان بودن آمریکا!
خلاصه! ذهن مارو کنترل می کنن با واکسیناسیون!!!
حسادت . . .
من حسودم، حسودیم میشه به باد، به بارون، به آسمون به خاک، حسودیم میشه به پرنده ای که آزاده پرواز کنه، حسودیم میشه به جفت باطری های توی کنترل تلویزیونمون حسودیم میشه آره من بعضی وقت ها آدم حسودی میشم به همه اینا حسودیم میشه . . .
فرهاد . . .
فرهاد صداش هم خوبه، صداش که خوبه هیچی، آهنگاشم قشنگه، آهنگاش رو هم بزاریم کنار شعر هاش اینقدر حرف دارند که یه ماه میتونی ازش حرف بکشی بیرون. فرهاد نمیدونم چه مرگش بود که اینجوری آهنگ میخوند ولی هم سوزش رو داره هم قشنگه هم به دل آدم میشینه. جیگر آدمو به درد میاره. چه مرگت بود آخه اینجوری آهنگ میخوندی که با روح آدم بازی کنه؟
امید؟
امام وقتی داشت میگفت من امید به شما جوانان است به شما دبستانیا، مطمئنم حس شوخ طبعیشون بوده. کی آخه به یه بچه که آب دماغش اومده امید داره؟
من خودم به جوون 20 ساله که میگه عسیسم هم امید ندارم.
من خودم به جوون 20 ساله که میگه عسیسم هم امید ندارم.
باب کنکور . . .
برای کنکور سراسری باید بخونی زیر هزار بیاری، بالای هزار که میاری فرقی با شصت هزار نداری. مملکت جهان سومیم دیگه.
من ــم . . .
اگر به یک عده نگاه کنید میبینید تک کاربری فقط برای اینکه بگن منم، منم همین دردو دارم طراحی شدن. حتا تا این حد پیش میرن میگی گروه خونی من B+ میگن منم منم، میگی تخمت درد میکنه میگن منم منم، میگی کونت گذاشتن بازم میگن منم منم . . .
دیوثا . . .
یک عده هم نشستن هی از گرونی ماست و پنیر و شیر و مرغ اینا مینالن، زیر پاشونم پورشه است.
حالا میمونه آدم ناله هاشون رو گوش کنه یا پورشه اش رو نگاه کنه.
حالا میمونه آدم ناله هاشون رو گوش کنه یا پورشه اش رو نگاه کنه.
تخم . . .
اگه من جای علی مظاهری بودم. چنان میزاشتم تو تخم های داور که تا شیش ماه حداقلش سکس نتونه بکنه.
اشتراک در:
پستها (Atom)

.gif)
