تو اتوبوس آروم نشسته بودم زیر لب زم زمه میکردم که امشب شب عشقه، همین امشب رو داریم. یه پیر مردی همچین شیک همچین با مرام اومد زد رو شونم برگشت گفت جوونیت رو غدرش رو بدون. یه حسی گرفتم خواستم بگم حاجی منو نیگاه نکن اینجوری من شیکستم من پیر شدم من از درون پیرم. ولی حسه زودگذر بود لبخند زدم گفتم میدونم حاجی.
تیریپ عن روشن فکری گرفته بودم در اون لحظه.
تیریپ عن روشن فکری گرفته بودم در اون لحظه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر