نگهبان جوان

اون خیلی جوان بود اما تو زندگی سختی های زیادی کشیده بود تازه از جنگ برگشته بود و خانواده اش رو از دست داده بود امیدی برای زندگی نداشت اما به کمک دوستش و به لطف حضور در جنگ و توانایی استفاده از سلاح نگهبانی در جنگل رو به عهده گرفته بود. تنها چیزی که اون رو میتونست آروم کنه قدم زدن در جنگل های طول و دراز بود. طبیعت تمام بدون هیچ اثری از هیچ انسانی همه جا بوی خدا میداد و این تنها چیزی بود که اون رو آرومش میکرد.


در کنار کلبه ی کوچک او درختی زیبا آرام گرفته بود که هربار به آن نگاه میکرد به عظمت خالقش پی میبرد. اما مرد جوان که نسبت به سنش خیلی سختی کشیده بود چندان هم راضی نبود او شاکی بود، شاکی از تقدیر و قسمت بدش شاکی از دنیا شاکی از سرنوشت اما در هر حال زندگی رو میگذروند ...

----------------
پ.ن : همین طوری یه چیزی به ذهنم رسید خواستم بزارم همین.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر