سرنوشت شخمممم نزننننننننن زندگی مارو ...

چه خوب است سلاحی که گلوله اش جرات باشد
پرایدی که کمربندش درست باشد.
ای کاش میشد در وسط بیابان بی آب وعلف زندگی بارها را زمین گذاشت و بی ترس از سرنوشت راهزن یک استراحت کوتاه زیر سایه ی درخت مرگ کرد.


روزگاری بود که سر نوشت حرفی برای گفتن نداشت.
بی چون چرا هرچی میگفتی قدرت نا فرمانی نداشت.
آه یادش بخیر آن کوچه پس کوچه های هموار زندگی، مگر مرض داشتی که شخمشان زدی ای سرنوشت بی همه چیز؟
میخوام بگریزم، به سوی مکزیکو سیتی گریزم. آه لعنت
یه بلیط هم اینجا پیدا نمیشه. آخ چقدر من بد شانسم.

برای اطلاعات بیشتر درباره دلیل رفتن به مکزیکو سیتی به سریال Two and a Half men مراجعه کنید.

۱ نظر: