خیلی وقت بود که تنها زندگی میکرد، خیلی وقت بود که دیگه کسیو نداشت نه پدری رو داشت که سایه اش بالا سرش باشه نه مادری که قربون صدقش بره. خیلی وقت بود که سرنوشت کار خودش رو کرده بود. تنها زندگی کردن براش یک جورایی عادت شده بود اینقدر عادت که حتا یک جمع 2 نفری براش نا آشنا بود. اونه خونه ی بزرگ با اون همه اتاقش که شبا پر از نورای رنگین بود حالا یه نور ال ای دی مونده بود.
بازم مثل همیشه از سر کارش بر میگشت، مث همیشه کلید رو مینداخت به در چشاشو میبستو تصور میکرد کسی منتظرشه وقتی درو باز میکنه، تصویر مادرشو تصور میکرد تنها حس شیرینی که براش مونده بود درو باز میکرد حیاط تاریک خونه که انگار خیلی وقته که زندگی درش مرده خونه ای که روزگاری لحظه ای آروم و قرار نداشت، الان فرقی با عمارت معروف دراکولا نمیکرد.
زندگی خیلی زود اون روشو نشون داده بود و اینو خوب میدونست، میدونست که دوباره فکر و خیال کردن برای چیزایی مثل این فقط حالشو بد تر میکنه. کلیدو انداخت توی در اصلی که وارد خونه بهش. اتاقای خونه رو تند تند رد میکرد باتلاق خاطرات چیزی بود که بیشتر از هرچیزی ازش میترسید ، میدونست هنوز قدرت پس زدن خاطرات رو نداشت وقتی تنها میشدو گیر میکرد تو خاطراتش هیچ راهی برای فرارش نداشت، به اتاق خودش رسید وکیفش رو طبق عادت همیشگی گذاشت کنار تخت، کامپیوترش رو سریع روشن کرد، خوف داشت توی اون خونه تنها باشه، تنها چیزی که جزء خودش کمی زندگی میبخشید همون کامپیوتر بود. اما امشب یک چیزی اذیتش میکرد، موهای تنش سیخ شده بود. مثل اینکه تسلیم خاطرات لعنتی گذشته شده بود مثل اینکه یادش میومد دعوا، بحث ها، بوسه ها، شیرینی های گذشته اش رو لعنتی نمیشد که آروم بشه.
سیگارش رو تو تاریکی اتاق روشن کرد و شروع میکرد به دود کردن به دود کردنو باز هم خاطرات لعنتی به سراغش اومده بودن یاد اولین باری که سیگار کشید افتاد، یاد اولین باری که مادرش فهمید سیگار میکشه افتاد. یادش افتاد که هربار بوی سیگار میداد مادرش چقدر ناراحت میشد. یاد خیلی چیزا افتاد از مادرش ترسیده بود نصفه سیگارو کنار گذشت فرقی هم نمیکرد دیگه لعنتی سیگارم دیگه آرومش نمیکرد.
لعنتی لعنتی هیچی آروم نمیکنه انگاری بازم تو اون باتلاق همیشگیش گیر کرده.
میره تو وبلاگش بنویسه شاید آروم شه، شاید خالی شه بتونه چند ساعت بخوابه و یک روز تکراری دیگه رو شروع کنه.
زندگیش شده بود همین و نمیدونست چرا خودش رو راحت نمیکنه . . .
بازم مثل همیشه از سر کارش بر میگشت، مث همیشه کلید رو مینداخت به در چشاشو میبستو تصور میکرد کسی منتظرشه وقتی درو باز میکنه، تصویر مادرشو تصور میکرد تنها حس شیرینی که براش مونده بود درو باز میکرد حیاط تاریک خونه که انگار خیلی وقته که زندگی درش مرده خونه ای که روزگاری لحظه ای آروم و قرار نداشت، الان فرقی با عمارت معروف دراکولا نمیکرد.
زندگی خیلی زود اون روشو نشون داده بود و اینو خوب میدونست، میدونست که دوباره فکر و خیال کردن برای چیزایی مثل این فقط حالشو بد تر میکنه. کلیدو انداخت توی در اصلی که وارد خونه بهش. اتاقای خونه رو تند تند رد میکرد باتلاق خاطرات چیزی بود که بیشتر از هرچیزی ازش میترسید ، میدونست هنوز قدرت پس زدن خاطرات رو نداشت وقتی تنها میشدو گیر میکرد تو خاطراتش هیچ راهی برای فرارش نداشت، به اتاق خودش رسید وکیفش رو طبق عادت همیشگی گذاشت کنار تخت، کامپیوترش رو سریع روشن کرد، خوف داشت توی اون خونه تنها باشه، تنها چیزی که جزء خودش کمی زندگی میبخشید همون کامپیوتر بود. اما امشب یک چیزی اذیتش میکرد، موهای تنش سیخ شده بود. مثل اینکه تسلیم خاطرات لعنتی گذشته شده بود مثل اینکه یادش میومد دعوا، بحث ها، بوسه ها، شیرینی های گذشته اش رو لعنتی نمیشد که آروم بشه.
سیگارش رو تو تاریکی اتاق روشن کرد و شروع میکرد به دود کردن به دود کردنو باز هم خاطرات لعنتی به سراغش اومده بودن یاد اولین باری که سیگار کشید افتاد، یاد اولین باری که مادرش فهمید سیگار میکشه افتاد. یادش افتاد که هربار بوی سیگار میداد مادرش چقدر ناراحت میشد. یاد خیلی چیزا افتاد از مادرش ترسیده بود نصفه سیگارو کنار گذشت فرقی هم نمیکرد دیگه لعنتی سیگارم دیگه آرومش نمیکرد.
لعنتی لعنتی هیچی آروم نمیکنه انگاری بازم تو اون باتلاق همیشگیش گیر کرده.
میره تو وبلاگش بنویسه شاید آروم شه، شاید خالی شه بتونه چند ساعت بخوابه و یک روز تکراری دیگه رو شروع کنه.
زندگیش شده بود همین و نمیدونست چرا خودش رو راحت نمیکنه . . .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر