فراری . . .
نشسته بود کنار پنجره، پاهاشو جفت کرده بودو داشت به خیابون نگاه میکرد. مردمِ خیس از بارونو میدید که میدوئیدن به این طرف به اون طرف، یکی چتر داشتو اون یکی بدون چتر. نگاه میکرد به مردمی که دعای بارون میکردنو از بارون فراری بودن . . .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر