داستان ...

هوا بسیار سرد است، مردم از سرما، یخ زده اند، دیگر آذوقه ای برایمان باقی نمانده است، صداهایشان را می شنوم که دارن به قلعه نزدیک تر می شوند، ایکاش دیوید زودتر برسد، من به او ایمان دارم اما احساس میکنم دیگر دیر شده است. چقدر بد است وقتی میدانم هیچ چیز درست نمی شود، به سربازانم بگویم همه چیز مرتب است نگران نباشید.
حیف است در چنین روز بارانی و زیبایی سرزمینم نابود شود.

چند صفحه بعد ...

اه خدای من، وارد شهر شده اند، خانه ها را ویران کردن صدای زنان، بچه ها و مردان را می شنوم، فریاد هایشان را، من چگونه پادشاهی هستم؟ که نمیتوانم از مردمانم مواظبت کنم؟ پس این نیروی کمکی کجاست؟
احساسشان میکنم آنها در قلعه هستند، آن گرگ نما ها در قلعه هستند.

...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر