یه روز شیطان خسته و بی حوصله تمرگیده بود بغل دست ما و هی رو اعصاب میرفت، پرونده هاش رو باز میکرد نگاه میکرد میگفت آه این رو گول زدم، این رو نزدم، این رو زدم، این رو نزدم. آه آه آه ...
دیگه جدی جدی رو اعصابم بود، برگشتم گفتم مرتیکه بیخیال شو الان یه هفته است داری رو اعصاب من راه میری.
با سیاست همیشگیش برگشت گفت : دیگه کار خاصی نمونده که انجام نداده باشم هرکسی که باید گول میخورد رو گول زدم بقیه هم که اتوماتیک نیازی به گول خوردن نداشتن، دیگه این دنیا برام یکنواخت شده.
یه چند تا وسیله منحرف، یه چندتا نون رو ریختم توی یه خورجین و به شیطان گفتم پشو الان هم رو اعصاب منی هم رو اعصاب خودت برو یه مدت مسافرت مردم رو نگاه کن مطمئنا کسی رو خواهی دید که متحیرت می کنند.
ماه ها رفت و ازش خبری نشد خوشحال بودم که فرستادمش دنبال نخد سیاه که یه روز دیدم شاد و شنگول تشریف آوردن گفت یافتم یافتم. بعد نشست برام تعریف کرد :
هزاران فرسنگ راه رفتم ولی هیچکس نبود که من رو متعجب کنه، حتی یه سری به مکان های مقدس هم زدم گفتم شاید اونجا هم خبری باشه ولی هیچی نبود یه چند ماهی از سفرم میگذشت دیگه امیدی نداشتم.
خسته بودم نشستم کنار یه درخت یک کم حالم جا بیاد که یه رهگذری رو دیدم اومد و بغل دستم نشست. یه مدت گذاشت دیگه رو اعصابم بود که دیدم یکهو بلند شد و کوله اش رو برداشت که بره.
بهم برگشت گفت : تو شیطانی دیگه نه؟
منو میگی مثل خر کیف کردم، بهش برگشتم گفتم چه طور؟ چه طور فهمیدی؟
"از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم. در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:
* مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی!
* از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
* به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
* به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
* از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
* حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی!
* هیچ کس نیستی !
* پس خود شیطانی !"
خلاصه با این حرفا برق از سرم پرید، فوری از جام بلند شدم و کلام رو برداشتم، بهم برگشت گفت :
بیا تازه شاخ هم که داری.
دیگه جدی جدی رو اعصابم بود، برگشتم گفتم مرتیکه بیخیال شو الان یه هفته است داری رو اعصاب من راه میری.
با سیاست همیشگیش برگشت گفت : دیگه کار خاصی نمونده که انجام نداده باشم هرکسی که باید گول میخورد رو گول زدم بقیه هم که اتوماتیک نیازی به گول خوردن نداشتن، دیگه این دنیا برام یکنواخت شده.
یه چند تا وسیله منحرف، یه چندتا نون رو ریختم توی یه خورجین و به شیطان گفتم پشو الان هم رو اعصاب منی هم رو اعصاب خودت برو یه مدت مسافرت مردم رو نگاه کن مطمئنا کسی رو خواهی دید که متحیرت می کنند.
ماه ها رفت و ازش خبری نشد خوشحال بودم که فرستادمش دنبال نخد سیاه که یه روز دیدم شاد و شنگول تشریف آوردن گفت یافتم یافتم. بعد نشست برام تعریف کرد :
هزاران فرسنگ راه رفتم ولی هیچکس نبود که من رو متعجب کنه، حتی یه سری به مکان های مقدس هم زدم گفتم شاید اونجا هم خبری باشه ولی هیچی نبود یه چند ماهی از سفرم میگذشت دیگه امیدی نداشتم.
خسته بودم نشستم کنار یه درخت یک کم حالم جا بیاد که یه رهگذری رو دیدم اومد و بغل دستم نشست. یه مدت گذاشت دیگه رو اعصابم بود که دیدم یکهو بلند شد و کوله اش رو برداشت که بره.
بهم برگشت گفت : تو شیطانی دیگه نه؟
منو میگی مثل خر کیف کردم، بهش برگشتم گفتم چه طور؟ چه طور فهمیدی؟
"از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم. در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:
* مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی!
* از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
* به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
* به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
* از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
* حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی!
* هیچ کس نیستی !
* پس خود شیطانی !"
خلاصه با این حرفا برق از سرم پرید، فوری از جام بلند شدم و کلام رو برداشتم، بهم برگشت گفت :
بیا تازه شاخ هم که داری.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر